عشق ماعشق ما، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
قاصدک من قاصدک من ، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

قاصدک جون

یعنی میشه ؟

خدایا برسون اون روزی رو که من بیام اینجا بنویسم :   آسمان بار امانت نتوانست کشید  قرعه کار به نام من دیوانه زدند  ...
6 اسفند 1393

تکرار روزگار

وقتی به این فکر میکنم که من چه قدر عاشق بچه ای هستم که هنوز هیچ موجودیتی نداره ، پیش خودم میگم مامان من چقدر بچه اش رو دوست داره ! به این فکر میکنم که من قراره با تمام وجودم از خودم بزنم و به کودکم برسم ، کاری که مادرم برای من کرده . ولی آیا این رابطه دو طرفه هستش ؟ آیا کودک من هم به همان اندازه که من به او عشق میورزم عاشق من هست ؟ دوستم دارد ؟ من مادرم رو دوست دارم ولی میدونم این دوست داشتن من یک هزارم عشق او هم نیست . واقعا کمتر از بهشت حق مادرها نیست . من همان گونه پدرم رو دوست دارم ولی هرگز عمق عشق یک پدر را درک نخواهم کرد . این عشق ورزیدن ها مرتب تکرار میشن ، از مادرم به من و از من به کودکم .  افسوس که میزان...
5 اسفند 1393

خواب

دیشب خواب میدیدم رفتم یه عالمه کتاب بخرم . اینقدر کتابهاش خوب بودن .  کلی انتخاب کردم . همشون هم کودک و کودک یاری بودن . با کلی تخفیف ... ولی وقتی رفتم پای صندوق تا حساب کنم قیمت کتابها را یه دفعه کلی گرون کرد و من مجبور شدم کتابها را پس بدم :(
27 بهمن 1393

من میخوام بلد باشم ...

این روزا دلم میخواد یه عالمه پول دستم بیاد برم با همش کتاب بخرم . هرجا نمایشگاه کتاب یا کتاب فروشی میبینم فوری میرم سمت کتابایی که باهاش بتونم اطلاعاتم رو در زمینه کودک افزایش بدم . کتاب ها را نگاه میکنم ببینم تخفیف دارن یا نه . این روزا کتاب از همه چیز گرون تر شده . متاسفانه تا به حال فقط یه کتاب تونستم تهیه کنم . اما در عوض چند صفحه ورد اطلاعات اینترنتی جمع کردم . امیدوارم خدا این توفیق رو بهم بده که بتونم از این اطلاعات نهایت استفاده رو بکنم . چند روز پیش یه مغازه اسباب بازی هاش رو حراج زده بود ، دلم میخواست میرفتم یه عالمه چیز میخریدم ، به آقایی هم گفتم اونم گفت یارانه رو که گرفتی بخرشون ، ولی متاسفانه نشد بخرم. دلم میخ...
21 بهمن 1393

بادکنک

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.  بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.  بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.  بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.  و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده ...
8 دی 1393

و من هنگام اذان ، زیر باران دعا میکنم ...

همیشه از خدا خواستم و میخوام که به من و شوهرم فرزندانی صالح و سالم عنایت کنه . حتی گاهی میگم صالح و سالم و به موقع و خوش روی و خوش قدم . یعنی علاوه بر صالحیت و سلامت ، اینکه کی بیان هم مهمه .  با وجود تمام عشق و علاقه ای که به بچه دارم میگم ، یه وقت نشه من بی موقع از خدام بخوام ، اون وقته که هیچ تضمینی برای این علاقه باقی نمیمونه . اونوقته که خدایی نکرده به جای اینکه بشه راحت جان میشه بلای جان . دلم میخواد وقتی بیاد که وجودش نیاز بشه تا عزیز باشه ، نه وقتی که بی موقع باشه و اضافی . خوش روی و خوش قدم رو امروز فهمیدم . دلم میخواد خندان باشه و زیبا . چرا که لبخند ارزان ترین هدیه است و دادن هدیه کاری نیک . خوش قدم با...
8 دی 1393

صحبت دو نفره

دیشب برای اولین بار آقایی پیش قدم شد تا راجع به پروسه بچه :) صحبت کنیم . حتی پرسید چه اسمی قشنگه .  خوب اون لحظه خیلی احساس خوبی داشتم . هرچند صحبتهامون کوتاه بود . حتی میون حرفها یه چیز جالب هم فهمیدم که تو ادامه مطلب میگم . نمیدونم شاید یه روزی بسته به شرایط ادامه مطلب رو پاک کنم یا بزارم باشه ... دیشب آقایی وسط حرفاش گفت : برام یه اس ام اس اومد که دختر میخوایید یا پسر ؟ منم فعال کردم . بهش گفتم من یه عالمه مطلب راجع به این موضوع دارم . گاهی میگم خوب علم پیشرفت کرده و تصمیم گیرنده خودمونیم . اما فوری یادم میاد اونی که میخواد تنها خدا ست و ما هزارم برنامه بریزیم تا خدا نخواد نمیشه . . . . چیزی که خ...
8 دی 1393

نظم

مطلب زیر برام خیلی جالب بود .  گفتم منم تو این وبلاگ بنویسم باشد تا کمکی باشه برای تربیت کودکم .   بسم الله الرحمن الرحیم   اتاق پدرام 5 ساله برام خیلی جالب بود. هرکدوم از وسایل جایی داشت و مهتاب کنار هر کمد یا کشو هم یک لیبل کوچولو زده بود که پدرام خودش با نقاشی وسیله ای که باید توی اون باشه رو معلوم کرده بود. اینطوز موقع جمع کردن معلوم میشد هر وسیله باید کجا بره. یه چیز بامزه ای که مهتاب یواشکی نشونم داد،یه سبد بزرگ بود توش فقط چتر پانیذ و دوتا از شلوارهای پدرام بود! یک کاغذ بزرگ روش چسبونده بودند که معلوم میکرد اسم اون سبد، "  سبد آخ آخ !  " هست و در اطراف این کاغذ، پدرام و پا...
29 آذر 1393

فرزند صالح

دیروز بعد از کلی گشتن بالاخره تونستم کتاب فرزند صالح یا ریحانه بهشتی رو پیدا کنم . میدونی کجا ؟ یه نمایشگاه کتاب تو دروازه تهران . وقتی داشتم از دانشگاه بر میگشتم ( از کلاس محاسبات عددی فرار کردم :) )
25 آبان 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به قاصدک جون می باشد